تبلیغات
روز نوشت - دروغ فاحش

دروغ فاحش

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل  شب چشم بر در دوختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
وای از این صید آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل نبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خب نمیدانم خدایا چیستم؟
یک نفر با من بگوید کیستم؟
بس کشیدم آه از دل بردنش،
آه اگر آهم بگیرد دامنش
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه بادا باد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستیه می شاد بود
چشم هایش مسته مادرزاد بود
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم، پیرم کرد و رفت



[ پنجشنبه 12 آذر 1394 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ Fatemeh ]